آه...  

 
بانگ برآمد ز دل و جان من
کآه ز معشوقه ی پنهان من... 
 

سجده گه اصل من و فرع من
تاج سر من شه و سلطان من
 

خسته و بسته ست دل و دست من
دست غم یوسف کنعان من
 

دست نمودم که بگو زخم کیست
گفت ز دست من و دستان من
 

دل بنمودم که ببین خون شده ست
دید و بخندید دلستان من
 

گفت به خنده که برو شکر کن
عید مرا ای شده قربان من
 

گفتم قربان کی ام یار گفت
آن منی آن منی آن من
 

صبح چو خندید دو چشمم گریست
دید ملک دیده گریان من
 

جوش برآورد و روان کرد آب
از شفقت چشمه حیوان

ادامه مطلب  

درون...  

 
بی می چه نشئه خیزد از دیدن پیاله؟! ١
 
 

من نوح روزگارم، از گریه غرق توفان
کو همدمی که گویم درد هزار ساله... 
 

قتل رقیب خود را با من حواله کردی
از دست من چه آید؟ هم با خدا حواله!
 
 
هلالی جغتایی
 
 
 
+بخش های منتخب
 
 
 
١. باده ی عام از برون، باده ی عارف از درون...
بوی دهان [عیان]* کند، تو به زبان بیان مکن...
 
مولانا
 
*واژه ی داخل علامت قلاب، توسط بنده تغییر کرده است. 

ادامه مطلب  

اشتیاق...  

 
از در درآمدی و من از خود به در شدم... 
 


گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق

ساکن شود بدیدم و مشتاق‌تر شدم... 
 


دستم نداد قوت رفتن به پیش یار... 
 

تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم

از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
 


من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت

کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم
 


بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان

مجموع اگر نشستم... 
 


گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد

اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم...
 
 
+بخش های منتخب

ادامه مطلب  

در توصیف مرد دلخواه من!  

آن که هلاک من همی‌خواهد و من سلامتش

هر چه کند ز شاهدی کس نکند ملامتش


میوه نمی‌دهد به کس باغ تفرج است و بس

جز به نظر نمی‌رسد سیب درخت قامتش


داروی دل نمی‌کنم کان که مریض عشق شد

هیچ دوا نیاورد باز به استقامتش


هر که فدا نمی‌کند دنیی و دین و مال و سر

گو غم نیکوان مخور تا نخوری ندامتش


جنگ نمی‌کنم اگر دست به تیغ می‌برد

بلکه به خون مطالبت هم نکنم قیامتش


کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی

کانچه گناه او بود من بکشم غرامتش


هر که هوا گرفت و رفت از

ادامه مطلب  

مراقبه عشق  

 
 

ما به ابد می‌بریم عشق ترا از ازل

در همه عالم که دید عشق چنین بی‌خلل؟


از سر من شور تو هیچ نیاید برون

گر چه سر آید زمان ور چه در آید اجل


هیچ کسم، گر بدل بر تو گزینم به دل

هیچ کسی خود بدل بر تو گزیند بدل؟


شمع لبت را بدید، مهر گرفت از عقیق

موم دهانت بدید مهر گرفت از عسل


راهرو عقل را زلف تو دارالامان

کار کن روح را لطف تو بیت‌العمل


بوده ز جور تو ما در همه وقتی زبون

گشته به مهر تو ما در همه گیتی مثل


ماه شبستان تو مورچهٔ وتخت جم

وصل تو و جان م

ادامه مطلب  

کام تو...  

 

ای غذای جان مستم نام تو... 
 


عقل من دیوانه جانم مست شد

تا چشیدم جرعه‌ای از جام تو... 
 


حلقهٔ زلف توام دامی نهاد

تا به حلق آویختم در دام تو!... 
 


بوسه در کامت نگه‌دار و مده

گر بدین بر خواهد آمد کام تو... 
 
عطار
 
 
‌+بخش های منتخب

ادامه مطلب  

703  

 
 
 

به چشمک اینهمه مژگان به هم مزن یارا

که این دو فتنه بهم می زنند دنیا را


چه شعبده است که در چشمکان آبی تو

نهفته اند شب ماهتاب دریا را


تو خود به جامه خوابی و ساقیان صبوح

به یاد چشم تو گیرند جام صهبا را


کمند زلف به دوش افکن و به صحرا زن

که چشم مانده به ره آهوان صحرا را


به شهر ما چه غزالان که باده پیمایند

چه جای عشوه غزالان بادپیما را


فریب عشق به دعوی اشگ و آه مخور

که درد و داغ بود عاشقان شیدا را


هنوز زین همه نقاش ماه و اختر نیست

شبیه ساز

ادامه مطلب  

شعری خاطره انگیز  

گفت با جوجه مرغکی هشیار
که ز پهلوی من مرو به کنار
گربه را بین که دم علم کرده
گوشها تیز و پشت خم کرده

چشم خود تا به هم زنی بردت
تا کله چرخ داده‌ای خوردت

جوجه گفتا که مادرم ترسوست
به خیالش که گربه هم لولوست

گربه حیوان خوش خط وخالیست
فکر آزارجوجه هرگز نیست

سه قدم دورتر شد از مادر
آمدش آنچه گفته بود به سر

گربه ناگاه ازکمین برجست
گلوی جوجه را به دندان خست

برگرفتش به چنگ و رفت چو باد
مرغ بیچاره از پیش افتاد

گربه از پیش و مرغ از دنبال
ناله‌ها کرد ز

ادامه مطلب  

شعری خاطره انگیز  

گفت با جوجه مرغکی هشیار
که ز پهلوی من مرو به کنار
گربه را بین که دم علم کرده
گوشها تیز و پشت خم کرده

چشم خود تا به هم زنی بردت
تا کله چرخ داده‌ای خوردت

جوجه گفتا که مادرم ترسوست
به خیالش که گربه هم لولوست

گربه حیوان خوش خط وخالیست
فکر آزارجوجه هرگز نیست

سه قدم دورتر شد از مادر
آمدش آنچه گفته بود به سر

گربه ناگاه ازکمین برجست
گلوی جوجه را به دندان خست

برگرفتش به چنگ و رفت چو باد
مرغ بیچاره از پیش افتاد

گربه از پیش و مرغ از دنبال
ناله‌ها کرد ز

ادامه مطلب  

شعری خاطره انگیز  

گفت با جوجه مرغکی هشیار
که ز پهلوی من مرو به کنار
گربه را بین که دم علم کرده
گوشها تیز و پشت خم کرده

چشم خود تا به هم زنی بردت
تا کله چرخ داده‌ای خوردت

جوجه گفتا که مادرم ترسوست
به خیالش که گربه هم لولوست

گربه حیوان خوش خط وخالیست
فکر آزارجوجه هرگز نیست

سه قدم دورتر شد از مادر
آمدش آنچه گفته بود به سر

گربه ناگاه ازکمین برجست
گلوی جوجه را به دندان خست

برگرفتش به چنگ و رفت چو باد
مرغ بیچاره از پیش افتاد

گربه از پیش و مرغ از دنبال
ناله‌ها کرد ز

ادامه مطلب  

شعری خاطره انگیز  

گفت با جوجه مرغکی هشیار
که ز پهلوی من مرو به کنار
گربه را بین که دم علم کرده
گوشها تیز و پشت خم کرده

چشم خود تا به هم زنی بردت
تا کله چرخ داده‌ای خوردت

جوجه گفتا که مادرم ترسوست
به خیالش که گربه هم لولوست

گربه حیوان خوش خط وخالیست
فکر آزارجوجه هرگز نیست

سه قدم دورتر شد از مادر
آمدش آنچه گفته بود به سر

گربه ناگاه ازکمین برجست
گلوی جوجه را به دندان خست

برگرفتش به چنگ و رفت چو باد
مرغ بیچاره از پیش افتاد

گربه از پیش و مرغ از دنبال
ناله‌ها کرد ز

ادامه مطلب  

شعری خاطره انگیز  

گفت با جوجه مرغکی هشیار
که ز پهلوی من مرو به کنار
گربه را بین که دم علم کرده
گوشها تیز و پشت خم کرده

چشم خود تا به هم زنی بردت
تا کله چرخ داده‌ای خوردت

جوجه گفتا که مادرم ترسوست
به خیالش که گربه هم لولوست

گربه حیوان خوش خط وخالیست
فکر آزارجوجه هرگز نیست

سه قدم دورتر شد از مادر
آمدش آنچه گفته بود به سر

گربه ناگاه ازکمین برجست
گلوی جوجه را به دندان خست

برگرفتش به چنگ و رفت چو باد
مرغ بیچاره از پیش افتاد

گربه از پیش و مرغ از دنبال
ناله‌ها کرد ز

ادامه مطلب  

شعری خاطره انگیز  

گفت با جوجه مرغکی هشیار
که ز پهلوی من مرو به کنار
گربه را بین که دم علم کرده
گوشها تیز و پشت خم کرده

چشم خود تا به هم زنی بردت
تا کله چرخ داده‌ای خوردت

جوجه گفتا که مادرم ترسوست
به خیالش که گربه هم لولوست

گربه حیوان خوش خط وخالیست
فکر آزارجوجه هرگز نیست

سه قدم دورتر شد از مادر
آمدش آنچه گفته بود به سر

گربه ناگاه ازکمین برجست
گلوی جوجه را به دندان خست

برگرفتش به چنگ و رفت چو باد
مرغ بیچاره از پیش افتاد

گربه از پیش و مرغ از دنبال
ناله‌ها کرد ز

ادامه مطلب  

شعری خاطره انگیز  

گفت با جوجه مرغکی هشیار
که ز پهلوی من مرو به کنار
گربه را بین که دم علم کرده
گوشها تیز و پشت خم کرده

چشم خود تا به هم زنی بردت
تا کله چرخ داده‌ای خوردت

جوجه گفتا که مادرم ترسوست
به خیالش که گربه هم لولوست

گربه حیوان خوش خط وخالیست
فکر آزارجوجه هرگز نیست

سه قدم دورتر شد از مادر
آمدش آنچه گفته بود به سر

گربه ناگاه ازکمین برجست
گلوی جوجه را به دندان خست

برگرفتش به چنگ و رفت چو باد
مرغ بیچاره از پیش افتاد

گربه از پیش و مرغ از دنبال
ناله‌ها کرد ز

ادامه مطلب  

شعری خاطره انگیز  

گفت با جوجه مرغکی هشیار
که ز پهلوی من مرو به کنار
گربه را بین که دم علم کرده
گوشها تیز و پشت خم کرده

چشم خود تا به هم زنی بردت
تا کله چرخ داده‌ای خوردت

جوجه گفتا که مادرم ترسوست
به خیالش که گربه هم لولوست

گربه حیوان خوش خط وخالیست
فکر آزارجوجه هرگز نیست

سه قدم دورتر شد از مادر
آمدش آنچه گفته بود به سر

گربه ناگاه ازکمین برجست
گلوی جوجه را به دندان خست

برگرفتش به چنگ و رفت چو باد
مرغ بیچاره از پیش افتاد

گربه از پیش و مرغ از دنبال
ناله‌ها کرد ز

ادامه مطلب  

شعری خاطره انگیز  

گفت با جوجه مرغکی هشیار
که ز پهلوی من مرو به کنار
گربه را بین که دم علم کرده
گوشها تیز و پشت خم کرده

چشم خود تا به هم زنی بردت
تا کله چرخ داده‌ای خوردت

جوجه گفتا که مادرم ترسوست
به خیالش که گربه هم لولوست

گربه حیوان خوش خط وخالیست
فکر آزارجوجه هرگز نیست

سه قدم دورتر شد از مادر
آمدش آنچه گفته بود به سر

گربه ناگاه ازکمین برجست
گلوی جوجه را به دندان خست

برگرفتش به چنگ و رفت چو باد
مرغ بیچاره از پیش افتاد

گربه از پیش و مرغ از دنبال
ناله‌ها کرد ز

ادامه مطلب  

شعری خاطره انگیز  

گفت با جوجه مرغکی هشیار
که ز پهلوی من مرو به کنار
گربه را بین که دم علم کرده
گوشها تیز و پشت خم کرده

چشم خود تا به هم زنی بردت
تا کله چرخ داده‌ای خوردت

جوجه گفتا که مادرم ترسوست
به خیالش که گربه هم لولوست

گربه حیوان خوش خط وخالیست
فکر آزارجوجه هرگز نیست

سه قدم دورتر شد از مادر
آمدش آنچه گفته بود به سر

گربه ناگاه ازکمین برجست
گلوی جوجه را به دندان خست

برگرفتش به چنگ و رفت چو باد
مرغ بیچاره از پیش افتاد

گربه از پیش و مرغ از دنبال
ناله‌ها کرد ز

ادامه مطلب  

شعری خاطره انگیز  

گفت با جوجه مرغکی هشیار
که ز پهلوی من مرو به کنار
گربه را بین که دم علم کرده
گوشها تیز و پشت خم کرده

چشم خود تا به هم زنی بردت
تا کله چرخ داده‌ای خوردت

جوجه گفتا که مادرم ترسوست
به خیالش که گربه هم لولوست

گربه حیوان خوش خط وخالیست
فکر آزارجوجه هرگز نیست

سه قدم دورتر شد از مادر
آمدش آنچه گفته بود به سر

گربه ناگاه ازکمین برجست
گلوی جوجه را به دندان خست

برگرفتش به چنگ و رفت چو باد
مرغ بیچاره از پیش افتاد

گربه از پیش و مرغ از دنبال
ناله‌ها کرد ز

ادامه مطلب  

با لشگر غم می جنگم  

ما نتوانیم و عشق پنجه درانداختن

قوت او می‌کند بر سر ما تاختن


گر دهیم ره به خویش یا نگذاری به پیش

هر دو به دستت در است کشتن و بنواختن


گر تو به شمشیر و تیر حمله بیاری رواست

چاره ما هیچ نیست جز سپر انداختن


کشتی در آب را از دو برون حال نیست

یا همه سود ای حکیم یا همه درباختن


مذهب اگر عاشقیست سنت عشاق چیست

دل که نظرگاه اوست از همه پرداختن
 
#سعدی

ادامه مطلب  

کس نیست در این گوشه فراموشتر از من  

 کس نیست در این گوشه فراموشتر از من

وز گوشه نشینان توخاموشتر از من


هر کس به خیالیست هم آغوش و کسی نیست

ای گل به خیال تو هم آغوشتر از من


می نوشد از آن لعل شفقگون همه آفاق

اما که در این میکده غم نوشتر از من


افتاده جهانی همه مدهوش تو لیکن

افتاده تر از من نه و مدهوشتر از من


بی ماه رخ تو شب من هست سیه پوش

اما شب من هم نه سیه پوشتر از من


گفتی تو نه گوشی که سخن گویمت از عشق

ای نادره گفتار کجا گوشتر از من


بیژن تر از آنم که بچاهم کنی ای ترک

خونم بفش

ادامه مطلب  

معلق  

p.p1 {margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px '.Arabic UI Text'; color: #454545}
span.s1 {font: 12.0px 'Helvetica Neue'}


احساس معلق بودن دارم. احساس تکه چوب شناوری که به هیچ جا بند نیست و با هر موج سمت و سویی می‌رود. نه تکه چوب شناور نه. احساس آدمی که وزنه سنگینی وصله‌اش شده و در دریا رها شده، نه جایی را دارد که خود را بند آن کند و نه صدایش به کسی میرسد. هرلحظه باید تلاش کند و دست و پا بزند تا بر سطح دریا بماند و هر بار که خسته می‌شود یا دست از تلاش برمی‌دارد دوباره غرق احسا

ادامه مطلب  

معلق  

p.p1 {margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px '.Arabic UI Text'; color: #454545}
span.s1 {font: 12.0px 'Helvetica Neue'}


احساس معلق بودن دارم. احساس تکه چوب شناوری که به هیچ جا بند نیست و با هر موج سمت و سویی می‌رود. نه تکه چوب شناور نه. احساس آدمی که وزنه سنگینی وصله‌اش شده و در دریا رها شده، نه جایی را دارد که خود را بند آن کند و نه صدایش به کسی میرسد. هرلحظه باید تلاش کند و دست و پا بزند تا بر سطح دریا بماند و هر بار که خسته می‌شود یا دست از تلاش برمی‌دارد دوباره غرق احسا

ادامه مطلب  

معلق  

p.p1 {margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px '.Arabic UI Text'; color: #454545}
span.s1 {font: 12.0px 'Helvetica Neue'}


احساس معلق بودن دارم. احساس تکه چوب شناوری که به هیچ جا بند نیست و با هر موج سمت و سویی می‌رود. نه تکه چوب شناور نه. احساس آدمی که وزنه سنگینی وصله‌اش شده و در دریا رها شده، نه جایی را دارد که خود را بند آن کند و نه صدایش به کسی میرسد. هرلحظه باید تلاش کند و دست و پا بزند تا بر سطح دریا بماند و هر بار که خسته می‌شود یا دست از تلاش برمی‌دارد دوباره غرق احسا

ادامه مطلب  

"گله خاموش"  

کس نیست در این گوشه فراموشتر از من

وز گوشه نشینان توخاموشتر از من


هر کس به خیالیست هم آغوش و کسی نیست

ای گل به خیال تو هم آغوشتر از من


می نوشد از آن لعل شفقگون همه آفاق

اما که در این میکده غم نوشتر از من


افتاده جهانی همه مدهوش تو لیکن

افتاده تر از من نه و مدهوشتر از من


بی ماه رخ تو شب من هست سیه پوش

اما شب من هم نه سیه پوشتر از من


گفتی تو نه گوشی که سخن گویمت از عشق

ای نادره گفتار کجا گوشتر از من


بیژن تر از آنم که بچاهم کنی ای ترک

خونم بفشا

ادامه مطلب  

خداحافظ زندگی  

دِلــــــَـــم
 
یِـ شَب میخـواد
 
☜تَـــنها تٌــو مــاشین
 
 
☜مـوزیڪ بٌلَنـــد
 
 
☜سٌرعَــت بالا
 
 
☜یِـ تٌــرمٌـز شَدیــد
 
 
☜یِـ خٌــروج اَز جادِھ
 
 
☜یِـ صِداے آژیـر آمبـولانـــس
 
 
☜یِـ دیــر رِسیدَن بِـ بـــیمارِستـــان
 
 
☜یِـ مــــــَـــــرگ
 
☜یِـ ڪَفَن سِفیــد
 
☜یِـ راحَتے اَز ایـن دٌنیاے لَعنَتے ...
 
 

ادامه مطلب  

من خود آن سیزدهم کز همه عالم بدرم  

 
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر

عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم


هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود

که به بازار تو کاری نگشود از هنرم


سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم


تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم

گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم


تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس

خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم


از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر

شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
 
استاد شهریار 
 
 

ادامه مطلب  

حاشا که مرا جز تو ..‌.  

 
حاشا که مرا جز تو در دیده کسی باشد

                           یا جز غم عشق تو در دل هوسی باشد


کس چون تو نشان ندهد در کل جهان لیکن

                          چون این دل هر جائی هر جای بسی باشد


بر پای تو سر دارم گر سر خطری دارد

                          وصل تو به دست آرم گر دسترسی باشد


از خاک سر کویت خالی نشوم یک شب

                             گر بر سر هر سنگی حالی عسسی باشد


ز آنجا که توئی تا من صد ساله ره است الحق

                             ز اینجا که منم تا تو م

ادامه مطلب  

مسلم!...  

 


شیرین جهان تویی به تحقیق! 

بگذار حدیث ما تقدم!!... 
 


خوبیت مسلم است و ما را

صبر از تو نمی‌شود مسلم!... 
 


تو عهد وفای خود شکستی

وز جانب ما هنوز محکم
 


مگذار که خستگان بمیرند

دور از تو به انتظار مرهم... 
 


بی‌ما تو به سر بری همه عمر

من بی‌تو گمان مبر که یکدم، 
 

بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم...
 
 
+بخش های منتخب
 
 
+این بند از ترجیع بند سعدی گرامی، بخش های زیبا داشت، اما ضعیف بود مجموعا، و خصوصا اوایلش را اصلا خوشم نیامد.
 

ادامه مطلب  

«عشق است و داو اول، بر نقد جان توان زد»...  

 
راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد... 
شعری بخوان که با او رطل گران توان زد... 
 


بر آستان جانان گر سر توان نهادن

گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد... 
 


قد خمیده ی ما سهلت نماید اما

بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد... 
 


در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی... 

جام می مغانه هم با مغان توان زد
 


درویش را نباشد برگ سرای سلطان

ماییم و کهنه دلقی کآتش در آن توان زد... 
 


اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند

عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد... 
 


گر دولت وصا

ادامه مطلب  

عشق تو بگرداند در کوه و بیابانم ...  

آن دوست که من دارم وان یار که من دانم

شیرین دهنی دارد دور از لب و دندانم


بخت این نکند با من کان شاخ صنوبر را

بنشینم و بنشانم گل بر سرش افشانم


ای روی دلارایت مجموعه زیبایی

مجموع چه غم دارد از من که پریشانم


دریاب که نقشی ماند از طرح وجود من

چون یاد تو می‌آرم خود هیچ نمی‌مانم


با وصل نمی‌پیچم وز هجر نمی‌نالم

حکم آن چه تو فرمایی من بنده فرمانم


ای خوبتر از لیلی بیم است که چون مجنون

عشق تو بگرداند در کوه و بیابانم


یک پشت زمین دشمن گر روی به

ادامه مطلب  

وحشی بافقی  

من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را

به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را


نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل

به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را


چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم

که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را


گر این وضع است می‌ترسم که با چندین وفاداری

شود لازم که پیشت وانمایم بیوفا خود را


چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه می‌داری

نمی‌بایست کرد اول به این حرف آشنا خود را


ببین وحشی که در خوناب حسرت ماند پا د

ادامه مطلب  

25سالگی  

00:00
به توکل نام اعظمت
سلام بر 25 سالگی...
 
________________________________________________________________
پی نوشت
ساقی به نور باده برافروز جام ما

       مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما


                       ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم

                                   ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما


                                             هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

                                                                        ثبت است بر جریده عالم دوام ما


چندان بود کرش

ادامه مطلب  

ترک شیرازی  

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را


بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت

کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را


فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب

چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را


ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را


من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم

که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را


اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم

جواب تلخ می‌زیبد

ادامه مطلب  

 

از در درآمدی و من از خود به در شدم            گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم


گوشم به راه تا که خبر می‌دهد ز دوست            صاحب خبر بیامد و من بی‌خبر شدم


چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب                   مهرم به جان رسید و به عیوق بر شدم


گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق                         ساکن شود بدیدم و مشتاق‌تر شدم


دستم نداد قوت رفتن به پیش یار                     چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم


تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم                        ا

ادامه مطلب  

218  

مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو

جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو


غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی

نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو


هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش

که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو


رقیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین هر دم

هزاران گونه پیغام است و حاجب در میان ابرو


روان گوشه گیران را جبینش طرفه گلزاریست

که بر طرف سمن زارش همی‌گردد چمان ابرو


دگر حور و پری را کس نگوید با چنین حسنی



ادامه مطلب  

اشعار حافظ  

ساقیا برخیز و درده جام را

                                خاک بر سر کن غم ایام را


ساغر می بر کفم نه تا ز بر

                               برکشم این دلق ازرق فام را


گر چه بدنامیست نزد عاقلان

                               ما نمی‌خواهیم ننگ و نام را


باده درده چند از این باد غرور

                               خاک بر سر نفس نافرجام را


دود آه سینهٔ نالان من

                               سوخت این افسردگان خام را


محرم راز دل

ادامه مطلب  

حضرت حافظ  

نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی

گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی


تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت

به مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی


بگو که جان عزیزم ز دست رفت خدا را

ز لعل روح فزایش ببخش آن که تو دانی


من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی


خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب است

اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی


امید در کمر زرکشت چگونه ببندم

دقیقه‌ایست نگارا در آن میان که تو دانی


ی

ادامه مطلب  

ز پیش دیده تا جانان من رفت  

ز پیش دیده تا جانان من رفت

تو پنداری که از تن جان من رفت


اگر خود همره جانان نرفتم

ولی فرسنگها افغان من رفت


سر و سامان مجو از من چو رفتی

تو چون رفتی سر و سامان من رفت


چه دید از من که چون بر هم زدم چشم

چو اشک از دیدهٔ گریان من رفت


از آن پیچم به خود چون مار ، وحشی

که گنج کلبهٔ ویران من رفت
وحشی بافقی

ادامه مطلب  

هشیار کسی باید  

هشیار کسی باید کز عشق بپرهیزد

وین طبع که من دارم با عقل نیامیزد

آن کس که دلی دارد آراسته معنی

گر هر دو جهان باشد در پای یکی ریزد


گر سیل عقاب آید شوریده نیندیشد

ور تیر بلا بارد دیوانه نپرهیزد


آخر نه منم تنها در بادیه سودا

عشق لب شیرینت بس شور برانگیزد


بی بخت چه فن سازم تا برخورم از وصلت

بی‌مایه زبون باشد هر چند که بستیزد


فضل است اگرم خوانی عدل است اگرم رانی

قدر تو نداند آن کز زجر تو بگریزد


تا دل به تو پیوستم راه همه در بستم

جایی که تو بن

ادامه مطلب  

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید  

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

معشوق همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار

در بادیه سرگشته شما در چه هوایید


گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید

هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید


ده بار از آن راه بدان خانه برفتید

یک بار از این خانه بر این بام برآیید


آن خانه لطیفست نشان‌هاش بگفتید
برگرفته از دیوان مولوی شمس

از خواجه آن خانه نشانی بنمایید


یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت

یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید


با این همه آن رنج ش

ادامه مطلب  

ای کاش جان بخواهد معشوق جانی ما  

ای کاش جان بخواهد معشوق جانی ما

تا مدعی بمیرد از جان فشانی ما


گر در میان نباشد پای وصال جانان

مردن چه فرق دارد با زندگانی ما


ترک حیات گفتیم کام از لبش گرفتیم

الحق که جای رشک است بر کامرانی ما


سودای او گزیدیم جنس غمش خریدیم

یا رب زیان مبادا در بی زیانی ما


در عالم محبت الفت بهم گرفته

نامهربانی او با مهربانی ما


در عین بی‌زبانی با او به گفتگوییم

کیفیت غریبی است در بی زبانی ما


صد ره ز ناتوانی در پایش اوفتادیم

تا چشم رحمت افکند بر ناتوانی

ادامه مطلب  

تقدیم به ترفدار های میوسا  

میوسادیدار با میوسا!
الهه شعر و موسیقی او را
به عنوان پری موسیقی،
موسیقی او نقش شده است. او
یک کارآگاه طبیعی و با احساس
فوق العاده مشتاق خود را برای
جزئیات بیشتر، او قطعا محقق از
باشگاه نرم. او ممکن
است مانند پری خوش طعم نگاه کنید ، اما این بچه شیطان است ACE در
حل معما و فهم توطئه های شیطانی توسط Trix است.
بهتر دیده بان!        

ادامه مطلب  

two-2  

ای در میان جانم وز جان من نهانی
از جان نهان چرایی چون در میان جانی

هرگز دلم نیارد یاد از جهان و از جان
زیرا که تو دلم را هم جان و هم جهانی

چون شمع در غم تو می‌سوزم و تو فارغ
در من نگه کن آخر ای جان و زندگانی

با چون تو کس چو من خس هرگز چه سنجد آخر
از هیچ هیچ ناید ای جمله تو تو دانی

در خویش مانده‌ام من جان می‌دهم به خواهش
تا بو که یک زمانم از خود مرا ستانی

گفتی ز خود فنا شو تا محرم من آیی
بندی است سخت محکم این هم تو می‌توانی

عطار را ز عالم گم شد نشا

ادامه مطلب  

خبرت هست؟  

خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد          خبرت هست که دی گم شد و تابستان شد


خبرت هست که ریحان و قرنفل در باغ          زیر لب خنده زنانند که کار آسان شد


خبرت هست که بلبل ز سفر بازرسید          در سماع آمد و استاد همه مرغان شد


خبرت هست که در باغ کنون شاخ درخت          مژده نو بشنید از گل و دست افشان شد


خبرت هست که جان مست شد از جام بهار          سرخوش و رقص کنان در حرم سلطان شد


خبرت هست که لاله رخ پرخون آمد          خبرت هست که گل خاصبک دیوان شد


خبرت

ادامه مطلب  

قناعت توانگر کند مرد را  

خدا را ندانست و طاعت نکرد

که بر بخت و روزی قناعت نکرد


قناعت توانگر کند مرد را

خبر کن حریص جهانگرد را


سکونی بدست آور ای بی ثبات

که بر سنگ گردان نروید نبات


مپرور تن ار مرد رای و هشی

که او را چو می‌پروری می‌کشی


خردمند مردم هنر پرورند

که تن پروران از هنر لاغرند


کی سیرت آدمی گوش کرد

که اول سگ نفس خاموش کرد


خور و خواب تنها طریق ددست

بر این بودن آیین نابخردست


خنک نیکبختی که در گوشه‌ای

به دست آرد از معرفت توشه‌ای


بر آنان که شد سر حق آشکار


ادامه مطلب  

در رگ و در مفاصلم...  

 
دود از دلم برآمد، دادی بده دلم را
در بر رخم چه بندی؟ بگشای مشکلم را
 
دستم چو شد حمایل در گردن خیالت
پنهان کن از رقیبان دست حمایلم را!... 
 
بردند پیش قاضی از قتل من حکایت
او نیز داد رخصت، چون دید قاتلم را! 
 
جز مهر خود نبینی در استخوان و مغزم
گر زانکه برگشایی یک یک مفاصلم را... ١
 
وقتی که مرده باشم، گر مهر می نمایی
بر آستان خود نه تابوت و محملم را
 
تا نقش مهر خویشم بر لوح دل نوشتی
یکسر به باد دادی تحصیل و حاصلم را... 
 
اوحدی مراغه‌ای
 
 
+بخش های

ادامه مطلب  

غباری در بیابانی  

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی

نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی


نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی

نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی


نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی

ندارد خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی


به دیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی

به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی


کیم من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان

نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی


گهی افتان و خیزان چون غباری دربیابانی

گهی خاموش و حیران چون

ادامه مطلب  

دستات  

دستانت را می خواهم
برای تنم
که دلتنگ نگاه توست
و لبهام
نمی داند چه رنگی ببوسد
که زیباتر جلوه کنی
شاید شرابی
که مست کند شبانه های ما را
شاید ارغوانی
که مرا یاد لبهات بیندازد
مدام
به تو فکر کنم
به بوسه هات
و مدام
در خوابت به سپیدی قو
شناور باشم آرام.

ادامه مطلب  

با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست  

ملک‌الشعرای بهار » گزیده اشعار
 

با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست

کار ایران با خداست


مذهب شاهنشه ایران ز مذهبها جداست

کار ایران با خداست


شاه مست و شیخ مست و شحنه مست و میر مست

مملکت رفته ز دست


هر دم از دستان مستان فتنه و غوغا به پاست

کار ایران با خداست


مملکت کشتی، حوادث بحر و استبداد خس

ناخدا عدل است و بس


کار پاس کشتی و کشتی‌نشین با ناخداست

کار ایران با خداست


پادشه خود را مسلمان خواند و سازد تباه

خون جمعی بی‌گناه


ای مسلمانان! در

ادامه مطلب  

بهشت  

غزل زیبایی از استاد سخن حافظ شیرازی
        بهشت
 

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت !

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
 


من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش

هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
 


همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست

همه جا خانه ی عشق است ؛ چه مسجد چه کنشت ؟
 


سر تسلیم من و خشت در میکده‌ها

مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت
 


ناامیدم مکن از سابقه ی لطف ازل

تو پس پرده چه دانی که : که خوب است و که زشت
 


نه من از پرده ی تقوا به در افتادم و

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  >