من کی ام؟

"همه مون با هم برابریم...برادریم...خواهریم... به شرطی که خودمون رو سازماندهی کنیم. . از وقت مون استفاده ی مفید کنیم. 

هر روز صبح با نشاط و روحیه کارمون رو شروع کنیم و امیدوار باشیم که... امیدوار باشیم که... 

ببین اگه من دلقکم ، تو هم هستی...تو اینو میفهمی؟ بله؟" 


گالری عکس


#ببینیم #تئاتر


اطلاعات بیشتر:

تیوال


منبع این نوشته : منبع
کنیم ,امیدوار باشیم

Money Monster

در خانواده های ایرانی، اصل بر این است که والدین مسائل مالی را بین خودشان حل کنند، و تمام سعی شان را بکنند که فرزندان در جریان این قضایا قرار نگیرند و در رفاه بزرگ شوند؛ و در برخی مواقع بچه ها هرگز سختی ها و فداکاری هایی که والدینشان برای خواسته های آنها متحمل می شوند را نخواهند فهمید. 


"کِیت" دخترکی اسکاتلندیست که حدودا 12 سال دارد، و به همراه خواهر کوچکترش "شانَک" با من همکلاس است؛ و از مدتی که با آنها آشنا شده ام بسیار از آنها یاد گرفته ام، حتی بیشتر از همکلاسی های بزرگسالم. خصوصا از نظر اخلاقی گاهی چیزهایی در روابطشان می بینم که به عنوان یک بزرگسال از خودم و رفتارم خجالت می کشم. 

مثلا زمانی که شانک 8 ساله، مانند تمام بچه های همسن خودش بازیگوشی می کند و از کار کردن تفره میرود، کیت به او متذکر می شود که پدرشان برای کلاس آنها هزینه کرده است:

stop wasting your time, daddy is paying money for this!

و به خودم در 12 سالگی فکر کردم و اینکه تا قبل از دبیرستان هرگز در جریان مسائل مالی قرار نگرفته بودم؛ و بالطبع کمتر قدر چیزهایی که داشتم را می دانستم و گاهی با بی منطقی چیزهایی می خواستم که امکان فراهم کردنشان خیلی سخت بود. معضل دیگر این است که حس می کنم از نظر فکر اقتصادی از افراد همسن و حتی کوچکتر از خودم عقبترم، و اگر روزی خودم فرزندی داشته باشم، حتما او را در این قضیه شرکت می دهم. 


البته باید توجه داشت که این مسائل نباید طوری عنوان شوند که بچه مدام دچار استرس و نگرانی باشد و نتواند از هیچ چیز هیچ لذتی ببرد، اما باید موقعیت خود و خانواده اش را بشناسد تا بتواند تصویر بهتری از آینده ی خود داشته و راحتتر برنامه ریزی کند، توانایی های خودش را بشناسد و اگر می تواند هنرهای دستی یاد بگیرد و کلا خودش را جدی بگیرد؛ مخصوصا در جامعه ای که موجودیت اشخاص با پول و دارایی آنها بیان می شود. 

شاید یکی از معضلات جامعه ی ما همین باشد، کودکان و جوانان را برای علم تربیت می کنند، درحالی که شخصیتشان بر مبنای پول سنجیده می شود... 


منبع این نوشته : منبع
خودش ,چیزهایی ,مسائل ,مسائل مالی

Note to self #11

وقتی خواستی کاری که به آن علاقه داری اما ازحد تو خیلی گنده تر و بزرگ تر است را انجام بدهی، به زک اسنایدر فکر کن که به خاطر علاقه ی زیادش به کمیک بوک ها و مخصوصا مارول، به خودش اجازه داد فیلم بتمن علیه سوپرمن و جاستیس لیگ را بسازد و یک تنه گند زد به فیلمهای ابرقهرمانی.

صرف علاقه داشتن دلیل انجام کاری نمی‌شود، باید توانایی اش را هم داشته باشی.



منبع این نوشته : منبع
علاقه

dat kinda mood

فکر می‌کنم عالم و آدم از ترس مرض گونه (فوبیا)ی من به سوسک خبر دارند؛ روشهایی هم برای مقابله با آن از طریق دوستان و آشنایان و آدمهای اینترنت پیشنهاد شده، اما هربار که راهم با یکی از این موجودات تلاقی پیدا میکند، رنگم میپرد و ضربان قلبم طوری بالا می‌رود که هر لحظه حس میکنم ممکن است قیرپاژ کند؛ تا یک روز روشی به ذهنم رسید: این که بعد از مواجه شدن با سوسک، اولین کاری که انجام بدهم این باشد که عینکم را بردارم. چون متوجه شدم این خود سوسک نیست که از نظر من وحشتناک و چندش ناک است، بلکه جزئیات اوست. کله و بالهایش، پاهای تیغ تیغی اش، و تمام جزئیات سازنده اش که آدم با دیدنشان مورمورش میشود. اما با برداشتن عینکم _که شماره اش هم کم نیست_ سوسک صرفا یک حجم کوچک قهوه ای متحرک است که اگر از وسط خانه ی آدم سردرنیاورد، می‌شود به حال خودش رهایش کرد. حتی فکر بال زدن و پرواز کردنش هم از فکر همین نزدیک شدن نشات می‌گیرد، که نکند یک وقت هوس کند روی آدم یا وسایلش بنشیند.

البته هنوز این روش را امتحان نکرده ام و شاید مانند روش های دیگر، به صورت تئوریک خیلی خوب به نظر بیاید، اما در عمل..... در عمل همیشه یک نفر باید آن حوالی باشد تا فشار افتاده ی من را از کف زمین جمع کرده، و سرجایش برگرداند. 

البته فقط قضیه ی سوسک نیست، من عادت به تصور شرایط و چیدن راه حل برای آن شرایط خیالی دارم و عموماً وقتی با مقیاس واقعی قضیه روبرو میشوم، تمام معادلاتم به هم می‌ریزد. 

فکر می کنم استفاده از روش "تصور کردن راه حل" به جای روش "آزمون و خطا" یکی از مشکلاتی باشد که امثال من با آن دست به گریبانیم. درواقع برای استفاده از روش اول، باید به قدر کافی مهارت و شناخت روی قضیه داشت که آن هم با روش دوم و کسب اطلاعات به دست می آید. گرچه این برای همه چیز صدق نمی کند و مسلما بستگی به مشکل و مساله دارد، اما عموما راه حل هایی که با قرار گرفتن در شرایط واقعی به دست می آیند بهتر و قابل اتکا ترند. برای جلوگیری از قرار گرفتن در شرایط "تصور راه حل"، جدیدا از روشی به نام Last Minute Panicاستفاده می کنم که بسیار روش ریسکی و غیر قابل توصیه ای است، اما فرصت هرگونه خیالبافی را از آدم می گیرد، و او را مجبور می کند که در لحظه تصمیم گیری و عمل کند و ممکن است اطرافیان را به شدت عصبانی کند؛ آخرین سوغاتی که من از این ترکیب دارم، لیوان صورتی دو نیم شده ای است که توسط یکی از اعضای خانواده _که هنوز جرات فاش کردن هویتش را پیدا نکرده_ به طرف در اتاقم پرتاب شده است. خلاصه اینکه در مواقع استفاده از این روش، تمام ظروف و چیزهای شکستنی و حساس را از دسترس افراد خارج کرده، سپس مقداری پنبه در گوشتان بگذارید و با خیال راحت در لجنزار استرس و وحشت ناشی از کمبود زمان فرو بروید :) 



منبع این نوشته : منبع
شرایط ,سوسک ,استفاده ,قضیه ,تمام ,تصور ,قرار گرفتن

کیزی میزی گزه ززن دوزون بز دزه!؟

چند روز پیش برای کاری باید به حوالی پارک دانشجو می رفتم و خب، به دلیل اتفاقات اخیر ایستگاه مترو و دسترسی های آن منطقه را بسته بودند و مدت زیادی پیاده روی داشت. 

یاد توییتی افتادم با این مضمون که:

"اگه انقلاب شه و پیروز شیم، واسه اینکه همه راضی باشن باید جان اسنو بیاد روی کار." 

این جمله در وهله ی اول یک مزه پرانی به نظر می آید، اما حقیقت وحشتناکی در آن نهفته: سرگردانی مردم. 


به جز درگیری هایی که روزانه شاهد آن هستیم، هرکداممان هم به طور انفرادی دچار درگیری های ذهنی شده ایم، اینکه اگر این وضع ادامه پیدا کند چه می شود؟ 

واقعیت امر این است که حتی اگر انقلاب هم بشود هیچ اوضاع بهتری در انتظارمان نیست. هیچ بهانه ای برای جنگیدن نداریم. مردم خسته شده اند و صرفا می خواهند اینطور نباشد.عده ای به اقتصاد اعتراض می کنند و عده ای به سیاست، در آن بین هم چند نفری کشته می شوند و حکومت را  وحشت برداشته و از یک طرف جنگ سوریه را مثال می زنند که به همین صورت شروع شد و از طرفی آمریکا را مقصر می داند؛ و همه به جای اینکه کاری بکنند، مثل گوسفندهای گرگ دیده فقط در هم میلولند. شاید هم این فقط ظاهر قضیه است.


اگر یادتان باشد، چند وقت پیش دولت ایران از مدیر تلگرام درخواست کرد که اطلاعات کاربران را در اختیارش بگذارد، او از این کار امتناع کرد و حتی ممنوع الورود شدنش به ایران را به جان خرید، و حالا با فیلتر شدن تلگرام، عده ی زیادی از کاربران آن با نرم افزار فیلترشکن و vpn که با اجازه ی خود کاربر فعال میشوند وارد تلگرام می شوند، و این نرم افزارها اطلاعات آنها را به سرور مورد نظر ارسال کرده و افرادی که به آن سرور دسترسی دارند می توانند به راحتی دزدی اطلاعات انجام می دهند. جالب قضیه اینجاست که فقط تعداد محدودی از فیلترشکن ها می توانند برای تلگرام دسترسی ایجاد کنند و خب، کل این قضیه یک طوری مشکوک است. به غیر از آن، در وبگردیها ممکن است به نظرسنجی هایی (مانند این) بر بخورید که بدون توضیح خاصی از شما راجع به تظاهرات و نظرتان درمورد آنها سوال می کنند و خب، دسترسی به اطلاعات کاربر مانندIP از طریق بروزر هم امکان پذیر است.

البته منظورم این نیست که تمام این بلوا صرفا یک جنگ زرگری است که برای دسترسی به یک نرم افزار راه افتاده، اما برای این قضیه و و چیزهای دیگر _که در اثر تغییر شرایط به ما پیشنهاد می شوند و بدون هیچگونه تحقیق و صرفا برای رهایی از مخمصه آن را می پذیریم_ هم بستر مناسبی ایجاد شده که بهتر است حواسمان به آنها باشد؛ و همیشه یادمان باشد که هیچکس _به جز پدر و مادرمان_ واقعا دلش برای ما نمی سوزد. هیچکس.  


منبع این نوشته : منبع
دسترسی ,قضیه ,اطلاعات ,تلگرام ,صرفا ,اینکه

Note to self #10

دفعه‌ی بعدی که خواستی کسی را "عزیزم" یا خطاب کنی یا در پیام برایش :* بفرستی، یک ثانیه دست نگه دار و فکر کن که آیا او برایت در این حد و اندازه هست؟ واقعا دوستش داری و برایت عزیز است؟

اگر جواب مثبت بود که هیچ، اما اگر منفی بود به این فکر کن که چرا این کار را می‌کنی؟ آیا جلب محبت آن آدم برایت مهم است؟ 
اگر نه، واقعا چرا این کار را می کنی؟


+به مدت دو روز همکار خانمی داشتیم که تقریبا همه را با لفظ "عشقم" خطاب می کرد. چرا کلمه ای با این بار احساسی قوی، باید به تکه کلام یک شخص تبدیل شود و  آن را برای عالم و آدم به کار ببرد؟

منبع این نوشته : منبع
برایت

Miracles do shape our world...

زمانی کریستوفر نولان ادعا کرده بود روزی فیلمی خواهد ساخت که شبیه هیچ فیلم دیگری نیست. 
و ساخت.
"دانکرک" شبیه هیچ فیلم دیگری نیست. 
این فیلم را با صفحه ی بزرگ و ذهن خالی از هرگونه پیش زمینه از سبک و کارگردان (فقط کمی اطلاعات تاریخی از جنگ جهانی لازم است) ببینید، به فکر داستان و دیالوگ و هیجان و برقراری ارتباط با کاراکتر ها نباشید، و از هنر مجسم در قالب صوت و تصویر لذت ببرید..


منبع این نوشته : منبع
فیلم ,دیگری نیست ,فیلم دیگری

Aurora

سالها پیش به واسطه ی یک وبلاگ، آهنگ Fyrsta را برای اولین بار شنیدم. اسم نداشت، هیچ نام و نشانی نداشت و فقط یک نوای پیانو، ویولن و ویولن سلی بود که انگار درست در جای مناسب، آرشه روی قلبت می کشیدند. شاید پنج سالی از آن کشف بگذرد، حالا اسم آهنگ را می دانم. اسم نوازنده را می دانم و دیشب به طور معجزه آسایی، همین آهنگ توسط خودِ خودِ او، و در شش متری خودِ خودِ من نواخته شد. چشمهایم داغ شده بودند و نفسم بالا نمی آمد... یعنی واقعی بود؟ یعنی تمام اینها واقعی است و من واقعا اینجا هستم؟ شاید این هم یکی از آن خوابها بود...


شاید خیلی ها مثل من هنوز توی شوک بودند، اما اُلافور با اینکه از قلب ایسلند آمده بود، با برخورد گرم و شوخی هایش یخمان را آب کرد.  قبل از شروع اجرا، از تماشاچیان خواست همه با هم یک نت سی بخوانند، و بعد با لهجه ی بانمکش گفت:

only one note, I don't think that government has problem with one note :)

می گفت خیلی سخت بود. شش سال است که دارند برای اجرا در ایران تلاش می کنند و نمی شود. نمی گذارند. و من به این فکر کردم که چرا؟ داستان غم انگیزیست...

اما او حالا اینجاست و دارد برایمان یک شب فراموش نشدنی می سازد و ما برای یک شب، ایسلند را به آغوش می کشیم... ساعتی بعد، من ماژیک مشکی را برداشتم و _به جای خودم، به جای دوستانم و هم نسل هایم_ برایش نوشتم:

Thank you so much for making this dream come true...



منبع این نوشته : منبع
خودِ ,شاید ,آهنگ ,خودِ خودِ